
اظهارات رسواييبرانگيز «برنارد مندويل» در عصر خود مبني بر اينکه اصل بزرگ زندگي اجتماعي، و پايه و اساس و جوهر تجارت، اشتغال و رونق زندگي اقتصادي، «شر» يا «رذيلت» است، در واقع براي رساندن اين معنا بود که قواعد نظم گسترده در تعارض با غرايز فطري يا «اخلاق طبيعي» که مبناي يکپارچگي گروه کوچک است، قرار دارد. مندويل نشان داد که در يک جامعهي بزرگ که، به ناگزير، تقسيم کار گستردهاي در آن صورت گرفته است، «خير عمومي» زماني تأمين ميگردد که جلو برخي غريزههاي «خوب» در عرصهي روابط اجتماعي ميان انسانها گرفته شود. به عنوان مثال اگر اصل همبستگي و تعاون، که هستي و قوام گروههاي کوچک اغلب به آن بستگي دارد، به تمامي عرصههاي فعاليتهاي اجتماعي و اقتصادي در جوامع بزرگ تعميم داده شود، ثروت، رونق، کارايي و، در نهايت، قوام و هستي اين جوامع به تدريج رو به زوال خواهد نهاد.

مصلحان اجتماعي و اخلاقيون اغلب با سوءظن به علم اقتصاد و مباني نظري آن مينگرند. برخي از مباني تشکيلدهندهي علم اقتصاد، مانند حداکثر کردن مطلوبيت و سود به عنوان اصل رفتاري مصرفکننده و توليدکننده، آشکارا در تناقض با اصول «اخلاقي» همهشمولي، نظير نوعدوستي و فداکاري است. اين تنش ميان اخلاق و اقتصاد نه تنها از چشم پيشگامان و بنيانگذاران علم اقتصاد (لاک، مندويل، هيوم و آدام اسميت) پوشيده نمانده، بلکه آنها شالودهي اين علم جديد را با حرکت از اين تناقض بنانهادهاند.
واقعيت اين است که نفعجويي شخصي همانند اصول موضوعهي رياضي يک اصل خنثي از لحاظ اخلاقي نيست بلکه، درست برعکس، يک اصل کاملاً اخلاقي است.

نوشتهي حاضر، تلاشي
براي كسب شناخت آگاهانه از انواع رايج هنر تكنوازي در موسيقي سنتي ايران است. تأييد يا نفي شيوهاي خاص در نظر نيست.موسيقي سنتي امروز ايران، شامل هفت دستگاه و پنج آواز است. هر دستگاه يا آواز، از تعداد زيادي نغمات خاص به نام «گوشه» تشكيل شده است. هر گوشه داراي نظم، فكر و زيبايي خاص است. نحوهي اجراي گوشهها به گونهاي است كه در ارتباط با يكديگر ترتيب و معنا مييابند: در فضايي مناسب و متناسب، گاه در جواب هم و زماني متضاد يكديگر، گاه در حكم رابط و زماني در مقام فرود، به دنبال هم نظام ميگيرند. همنهادِ نهايي چنين مجموعهاي «رديف» ناميده ميشود.

فرهنگ غرب، در خطوط اصلي آن، دموكراسي[1]، ليبراليسم[2]، فردگرايي، حقوق بشر، پانسكسوئاليسم، گريز از پايبنديهاي آييني- خانوادگي، تعادل سوژه- شهروند ...، فرهنگ غرب نيست، فرهنگي است كه هر جامعهاي بسته يا باز، دير يا زود به آن خواهد رسيد، چرا كه باز شدن طومار آدمي مركب از طبع خواهنده و عقل ابزارساز عليالاصول به همين چشماندازها ميرسد.
ريشههاي هر فرهنگي، از جمله فرهنگ غرب، بسيار بيش از اينكه در عمق تاريخ و جغرافياي آن فرهنگ قرار داشته باشد، در طبيعت انسان قرار دارد. آنچه به عنوان خطوط اصلي فرهنگ جهاني و بشري مطرح ميشود ضرورت خود را وامدار ارزش يا گزينش خود نيست. حركت جوامع انساني به سوي حذف موانع كامجويي است. به تعبير ديگر اگر فردگرايي، ليبراليسم و ... عناصر فرهنگ جهاني و فرهنگ نهایياند به اين دليل است كه همگي از حيث «مانع بودن بر سر راه خواهشگري انسان» به نهايت رقت ممكن رسيدهاند و نقش عامل انساني را بهغايت كاستهاند.
گفت و گو با دکتر سیدمرتضی مردیها
انسان از این حیث که یک موجود بیولوژیک و فیزیولوژیک است واجد خصوصیاتی است. از جمله خصوصیاتی روانی و رفتاری که در نوع انسان مشترک است و اگر دوست دارید میتوانید آن را ذات بنامید. لیبرالیسم بنا را بر یک برداشت واقعبینانه از انسان میگذارد. اما این به معنای تسلیم مطلق در مقابل آن چیزی که وجود دارد، و فراغت از فرصت و امکان تعالی نیست. لیبرالیسم برای خود ماموریت زیر و زبر کردن ذات انسان، یا خط سیر غالب رفتاری او را تعریف نکرده و نمیکند چون ماموریتی غیرممکن است. ولی در عین حال اعتقادی جدی به امکان و ضرورت توسعه و پیشرفت در زمینه اخلاق دارد.
این اخلاق به این معنا است که انسانها به تناسب اینکه تحت فشار سهمگین سختیهای زندگی نباشند، و سطح فرهنگی شان هم رشد کند، به این معنای خاص که قدرت محاسبه پیچیدهتر منافع شخصی خودشان را پیدا میکنند، به شکلی اخلاقیتر میشوند. چون در این حالت انسانها میتوانند این طور استدلال کنند که برخوردهای فارغ از انصاف و دلسوزی میتواند در نهایت به ضرر منافع خودشان باشد. در طول عمری که از جوامع لیبرال میگذرد این نوع اخلاق بر اثر رفاه و آموزش رشد کرده است. مردم در این جوامع روز به روز بیشتر توانستند کلاه خودشان را قاضی کنند که اگر مسیرهای مستقیم و کوتاه خودخواهی و سودخواهی را کمی پرپیچ و خمتر (یعنی با مراعات بیشتر برای دیگران) طی کنند، ممکن است در وهلهی اول به نظر بیاید که بخشی از امکانات و منافع را از دست میدهند ولی در درازمدت در فضای بهتر و آرامتر و با امنیت بیشتر به کسب سود و جلب لذت توفیق خواهند یافت.

نقش تنظیم رابطهی بین پسانداز و سرمایهگذاریها در یک اقتصاد گستردهی بازار، به عهدهی نرخ بهرهی سرمایه (بانکی) است. بهرهی بانکی یا بهرهی سرمایه در اقتصاد جدید یک پدیدار صرفاً پولی نیست، بلکه متغیری است وابسته به کمیابی سرمایه (پسانداز). بهرهی بانکی پدیداری جدید و کاملاً متفاوت از «ربا»ست. یکسان انگاشتن ربا و بهرهی بانکی ناشی از اشتباه در ارزیابی مفاهیم یا به اصطلاح خلط معرفتشناختی است. بهرهی بانکی یا بهرهی سرمایه با گسترش روابط اقتصاد بازار رقابتی و نضج گرفتن نظام اعتباری جدید پدیدار شد، و در واقع نشان دهندهی کمیابی سرمایه در یک اقتصاد بازار رقابتی است...

v ایدئولوژی توسعه به عنوان مانع توسعه
تجددطلبی وارونه به تدریج با کمک گرفتن از مفاهیم وارداتی غربی، دربارهی توسعهی اجتماعی و اقتصادی، امپریالیسم، تقسیم بینالمللی کار و غیره، تبدیل به نوعی ایدئولوژی جهان سومی یا ایدئولوژی توسعه گردید. ایدئولوژی توسعه عبارتست از جذب، استحاله و نهایتاً مسخ مفاهیم جدید علوم انسانی، به خصوص علم اقتصاد، توسط اندیشهها و ارزشهای سنتی به منظور توجیه فرهنگ بومی و نشان دادن برتری آن نسبت به فرهنگ غربی. از لحاظ روششناسی ویژگی مهم این ایدئولوژی قرائت معکوس تاریخ و جابهجا کردن عناصر تشکیل دهندهی روابط علت و معلولی در جریان توسعه است.

v ناسیونالیسم مدرن یا میهنپرستی سنتی
واقعیت این است که انسجام جوامع متجدد غربی بر پایهی ارزشهای مشترک قومی و پیروی صرف از ارزشهای کهن وطنپرستی Patriotisme ، یعنی حس تعلق به قوم، قبیله یا خاک، به وجود نیامد، بلکه بیشتر بر پایهی احساس یگاینگی منافع فردی و جمعی از طریق گسترش روابط مبادله و بازار حاصل شد. ناسیونالیسم در کشورهای متجدد غربی بر اساس تشکیل دولت – ملتها État – Nation به وجود آمد یعنی کشور به عنوان یک واحد سیاسی دارای یک مضمون کاملاً جدیدی است که عبارتست از یک کل متشکل از جامعهی مدنی و دولت.
وطنپرستی و ناسیونالیسم در این جوامع به معنی فداکردن فرد برای جمع به منظور هدفهای جمعگرایانه و صرفاً انتزاعی نیست (دوست داشتن وطن به صرف میهنپرستی و بدون هیچ چشمداشت مادی)، بلکه به معنی حفظ هر چه بهتر منافع خصوصی آحاد افراد است.

v نفوذ، گسترش و تحول اندیشه تجددطلبی در ایران
تجددطلبی و قانونخواهی روشنفکران اواخر دوره سلطنت قاجار، زمینهی پیدایش انقلاب مشروطیت را فراهم آورد. اما مسائل پیچیده و فراوان از جمله عدم توجه به مبانی فکری و ارزشی تجدد، مانع از تحقق و تثبیت اهداف انقلاب شد و مشروطیت به زودی جای خود را به استبداد به شکل جدیدی داد. بخش مهمی از روشنفکران تجددخواه به تشویق حکومت اقتدارگرایانه دوران رضاشاهی و توجیه روشهای دولتمدار وی پرداختند. آرمان تجددخواهان از آزادی و حکومت قانون به سوی نوعی میهنپرستی (وحدت ملی) و ناسیونالیسم مقتدرانه چرخش نمود. تجزیهی تمدن غربی به مؤلفههای خوب و بد، التقاط و رجعت به گذشته تحت اشکال جدید، خصلت عمدهی این نوع خاص تجددطلبی است. این جریان فکری که وجه غالب نهضت روشنفکری ایران را طی بیش از نیم قرن اخیر تشکیل میدهد در درون خود مبتلا به تناقضهای غیر قابل حل است، تناقضهایی که هر نوع خلاقیت را از آن سلب نموده است.

اريك اريكسون[1] روانكاو نامدار معتقد بود يكي از تكاليف عمده كه نوجوان با آن روبرو ميشود تكوين هويت شخصي است، به اين معنا كه بايد به پرسشهايي نظير «من كيستم؟» و «مقصدم كجاست؟» پاسخ دهد. هر چند اريكسون اصطلاح «بحران هويت» را براي توصيف فرايند فعال توصيف خويشتن پيش كشيد، اما بر اين باور بود كه بحران هويت بخش جداييناپذيري از رشد رواني-اجتماعي سالم است. در همين راستا اغلب روانشناسان رشد نيز معتقدند كه نوجواني بايد دورهي «تجربهي نقشها» باشد، بدين معنا كه افراد جوان طي آن بايد بتوانند به كندوكاو در رفتارهاي گوناگون، علايق و جهانبينيها بپردازند. بسياري از باورها،نقشها و شيوههاي رفتاري ممكن است در تلاش براي دستيابي به مفهوم يكپارچهاي از خويش، «آزمايش شوند» يا تغيير يابند يا كنار گذاشته شوند.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|