
شوخْ چشميِ خزه
رودخانه را فريب مي دهد كه مي روم
ولي نمي رود
سال ها و سال هاست.
رودخانه بارها
رنگ خون گرفته در سپيده دم
سبزيِ خزه
همچنان بر آب ها رهاست
مي نمايد اين كه مي روم، ولي نمي رود
همچنان به جاست.
رودخانه صخره را ربود و برد
ليك سبزيِ خزه
مي نمايد اين كه مي روم، ولي نمي رود
ايستاده مثلِ اژدهاست.
رودخانه را فريب مي دهد
سال ها و سال ها و سال هاست.
دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

سرش را که فرو ميکند توي بالش، چينهاي نازک کنار چشمش بيشتر ميشوند. دهانش نيمهباز است انگار که طرح بوسهاي ناتمام مانده باشد. پاي راستش را که تا صبح از تخت آويزان مانده، بالا ميکشد و زانو را جمع ميکند توي شکمش و پاي چپ رها ميماند. همان حوالي است که من سرما را حس ميکنم. دستش روي انحناي کمر يا آن پايينترها دنبال پتو ميگردد، از اين تلاش او سردم ميشود. مثل هر شب آنقدر ناآرام خوابيده که پتو پايين تخت افتاده است. دلم ميخواهد پتو را بکشم روي اندامش تا زير گودي گردن.

. . . ميخواستم بگويم: جهنم، يعني ديگران. اما اين «جهنم، يعني ديگران» را همواره غلط فهميدهاند. فكر ميكردند، ميخواستم با اين كار بگويم، رابطهي ما با ديگران هميشه مسموم است، كه اين روابط هميشه شيطاني است. اما آنچه كه من مي خواهم بگويم، امري كاملاً متفاوت است. ميخواهم بگويم، اگر روابطمان با ديگران ناجور و دشوارست، فقط اين ديگران هستند كه ميتوانند جهنم باشند. چرا؟ زيرا براي شناختمان از خودمان، در اساس، ديگران مهمترين چيز در خود ما هستند.
پرومته که به خاطر نثار آتش به انسان مورد خشم خداي خدايان زئوس ( Zéus ) قرار مي گيرد، توسط غلامان او به نام هاي زور و توانايي به بند کشيده مي شود و در ميان صخره هايي که از آدميان به دور است رها مي شود.
پرومته مظهر دانائي است و عاشق حقيقت و رستگاري. او رنج و شکنجه را به جان خريد تا در مقابل خودکامگي زئوس بايستد. از آنجا که مرگ در سرنوشت او نيست، اين رنج جاودانه براي او باقي خواهد ماند.
با همه آسيب ها و ناملايمت هائي که در پي دارد، رنج جاودانه پرومته، نشانه جاودانگي دانائي است، و به اين دليل است که او پيشنهاد اوکئانوس ( Océan )، ايزد دريا و رود را مبني بر نوشتن توبه نامه اي به پيشگاه زئوس براي رهايي از رنج و شکنجه نمي پذيرد. چون دانائي با رنج او زنده باقي خواهد ماند.
قهرمان مي كوشد جهان را به اندازه ي فرصت و همت خويش معنا بخشد. معنا بخشيدن به جهان اما، در هيچ روزگاري جز با معنا بخشيدن به خويش ممكن نبوده است. او در نگاه به هستي ديگران معناي خويش را مي جويد، يافتن پنجره اي كه همه ي اين معنا را به حضور بخواند كاري طاقت فرسا است. قهرمان حماسه موجودي است كه مقام اش از ديگر آدميان برتر است اما بر محيط طبيعي خويش برتري ندارد. قهرمان حماسه ياور ما است، اما از ما دور مي شود و به راهي ديگر مي رود. پهلوان حماسه رهرو يك عنصر ارجمند ذهني است؛ عنصري به تمامي نيك كه سلطه اي مطلق و ترديد ناپذير دارد. ستيز شجاعانه در راه پابرجاييِ اين عنصر، دليل وجودي قهرمان حماسه است. ستيزي كه بهاي آن گاه خوني است كه از پيكر قهرمان بر خاك مي ريزد. حماسه ستيزي است كه جان آدمي وديعه ي آن است. حماسه بر باور به نيكي مطلق، اميد پيروزي و نبردي دلاورانه استوار است. مني كه معناي خويش را مديون يك شورش است. حتا اگر به شكستي تقديري ختم شود.
اين امكان به انسان داده شده كه يورشي قهرمانانه به زندگي ببرد، در برابر تمام نيروهايي كه در مقابل او ايستاده اند. اصل تراژدي مفهوم مبارزه كردن است. ايستادگي در برابر ساختار شكننده اي كه زندگي اش مي خوانيم، در برابر جبر زندگي پاي فشردن.
ارسطو درباره ي هنرمند گفته: وظيفه ي شاعر آيينه گرفتن در برابر چهره ي انسان است.
تراژدي از ديدگاه ارسطو داراي اجزاء زير است:
1- ماجرا: تراژدي اصولاً از ماجرا ساخته مي شود ولي براي آن محدوديت قائل مي شود.
2- شخصيت: منظور گفتارهايي ست كه شخصيتها دارند و جلوه هايي از واكنشها نسبت به ماجراها.
3- انديشه: آنچه كه در پس ذهن شاعر است براي عرضه داشتن به مخاطب.
4- سرايش: نحوه ي به نظم درآوردن كلمات و بالاتر بردن كلمات و نظمي كه به كلمات داده مي شود.
5- ملودي: آواز همسرايان و موسيقي همراه تراژدي
6- منظره: به معناي لباس، دكور و نحوه ي آرايش.