مقدمه ای بر پدیدارشناسی

پديدار
شناسي به معناي مورد نظر هوسرل شاخه اي است از فلسفه، و هدف آن پژوهش و درك اين
نكته است كه چگونه چيزهاي بيروني ( ابژه هاي آگاهي انسان، چون پديده هاي طبيعي در
جهان، انسانهاي ديگر، انديشه هاي خود انسان، عاطفه ها و احساس هاي او ) بر آگاهي
انسان «ظاهر» يا «پديدار» مي شوند. ديدگاههاي ما كوشش هايي براي درك و تعريف ابژه
هاست.
من
از چيزي، امري، رويدادي، گفته اي، حضوري، باخبر مي شوم. آگاهي به اين دليل آگاهي
است كه كسي از امري يا چيزي ( يعني از موضوع آگاهي ) باخبر شده است. باز مي توان
گفت كه آگاهي به اين دليل آگاهي از چيزي است كه به آن چيز روي مي آورد. روي آورندگي
از نظر برنتانو، هوسرل و سارتر «حضور نزد امري ديگر جز خود» است، خواه آن امر ديگر
ابژه اي باشد ( آنچه در فلسفه ي تجربي موضوع شناخت خوانده مي شود )، يا ايده اي (
موضوع آگاهي تعمقي )، رويدادي تاريخي، روايتي ادبي، نوسانهاي عاطفي، فرايندهاي خيال
يا اموري ديگر از اين قبيل.
به
نظر برنتانو تمامي پديدارهاي رواني و ذهني ( و فقط اين پديدارها ) روي آورنده
هستند. باور داشتن يعني باور داشتن به چيزي، و اين يك كنش خاص ذهني است كه من به
سوي چيزي روي آورم و به آن باور بياورم. به همين شكل هر كنش رواني و ذهني ديگري هم
روي آورنده است. اشتياق يعني مشتاق چيزي بودن، كشيده شدن ذهني به سوي موضوع اشتياق.
اميد داشتن، خشمگين شدن، شك كردن، ترسيدن يعني به چيزهايي اميد داريم يا از
چيزهايي خشمگين مي شويم و غيره. آگاهي هم باخبري از امري يا چيزي است. انسان از درد
دندانش، از آفتابي كه طلوع مي كند، از منش شخصيت رماني كه تازه خوانده است، باخبر
يا آگاه مي شود. گربه هم از ظرف شير كه روي زمين است باخبر مي شود. ولي انسان از
اين نكته كه خبري از امور بيرون ذهن خود يافته نيز آگاه مي شود، درحاليكه گربه
توانايي اين ادراك تجريدي از «خود»، «ذهن» «جهان» و «بيرون از خود» را ندارد.
انسان اين را هم مي داند كه به عنوان انسان و «دارنده ي آگاهي» است كه از چيزها
باخبر شده است. برنتانو كشف كرد كه آگاهي نمي تواند بدون امري، چيزي، ابژه اي وجود
داشته باشد.
گفتن
اينكه آگاهي همواره آگاهي از امري است، كشاندن دنياي بيرون به قلمرو آگاهي انساني
است. سنت قدرتمندي در فلسفه ي مدرن و به ويژه فلسفه ي تجربي وجود داشت كه در آثار
متفكراني چون دكارت، لاك، بركلي و هيوم مطرح شده بود، و بنا به آن آگاهي رشته اي از
ايده هايي دانسته مي شد كه به دليل توانايي هاي جسماني، رواني و غريزي انسان در
مغز شكل مي گيرد. به اين ترتيب بحث از رابطه ي ذهن انسان با جهان خارجي بايد همراه
شود با بحث از ساز و كار و فعاليت هاي ذهن و شيوه هاي شناختي و ادراكي انسان. در
اين سنت عناصر دنيوي چون رانه هايي دانسته مي شوند كه وقتي كار ابتدايي خود را
انجام دادند يعني موجب و علت خارجي شدند براي ذهن انسان تا بازتابي از آنها را در
خود منعكس كند، كار اصلي شان هم به پايان رسيده است. فيلسوف بايد جهان را رها كند و
متوجه ي ساز و كار پيچيده ي شناسايي انسان شود. مسئله اين است كه انسان در جريان
تجربه ي جهان چگونه به آن نزديك مي شود، و چه رابطه اي با آن برقرار مي كند. مهم
اين است كه جهان چگونه بر انسان نمايان مي شود، و آگاهي به كدام شيوه از راه اين
ظهور و پديدار شدن شكل مي گيرد.
هايدگر
پديده شناسي را يك آيين و مكتب نمي دانست بل از «ديدن به روش پديدار شناسانه»، و
«نگاه پديدار شناسانه» ياد مي كرد. هوسرل مي خواست كشف كند كه چگونه دانايي ممكن مي
شود، و حدود آن چيست.
مقصود
هوسرل از «پديدار» ( Phenomen ) دو امر به هم پيوسته بود، يكي ابژه اي كه
بيرون از من وجود دارد، دوم ظاهر و پديدار شدن اين ابژه بر من. چيزهاي دنياي بيرون
مي توانند همچون ابژه هاي آگاهي من باشند. اين ميز كه در برابر من قرار دارد و آن
درخت كه از پنجره ي اتاقم ديده مي شوند چنين اند. اما براي اينكه موضوع يا ابژه ي
آگاهي من باشند بايد به نوعي بر من نمايان شوند. ميز و درخت همان نحوه ي ظاهر
شدنشان يا «داده شدن شان» به آگاهي من نيز هستند. پديدار، از يك سو چيزي به عنوان
موضوع آگاهي انسان است، و از سوي ديگر شيوه ي ظاهر شدن آن چيز بر انسان است. اگر
درست باشد كه نحوه ي ظاهر شدن چيزها مهم است يعني نه فقط من بايد به آن چيز توجه
داشته باشم، و به آن روي آورم، بل نحوه و شكل اين روي آوردن هم مطرح است. وقتي در
پارك قدم مي زنم ممكن است خيلي چيزها از برابر چشمان من بگذرند اما من آنها را
نبينم، يا به بيان دقيق تر آنها را ببينم اما درباره شان فكر نكنم، يعني به آنها
توجه نكنم. به زبان برنتانو و هوسرل آنها موضوع روي آورندگي من نيستند. اما امكان
دارد كه به كتابي كه روي نيمكتي جا مانده، يا به پرنده ي كوچكي كه زخمي شده توجه
كنم. در اين حالت آن كتاب و پرنده پديدارهايي هستند كه هم موضوع آگاهي من هستند و
هم شكل ظهورشان توجه مرا به آنها جلب كرده است، و سرانجام دليلي هم وجود دارد كه من
به آنها توجه كرده ام. همه چيز جلب توجه مرا نمي كنند، و من بي اعتنا و شايد بنا به
عادت از كنارشان مي گذرم. اما برخي از چيزها توجه مرا به خود جلب مي كنند. توجه من
هميشه به سوي امور و چيزهايي جلب مي شود. به معنايي بسيار كلي ابژه هاي آگاهي به
جاي اين كه «در خود» جايي وجود داشته باشد، «براي من» وجود خواهند داشت. آگاهي من
همواره آگاهي از چيزي است. هر گونه آگاهي توجه به چيزي و باخبري من از آن است.
هوسرل مي گفت كه مشكل دكارت و هيوم اين بود كه وقتي از آگاهي و متعلق هاي آن (
انديشه، احساس، عاطفه و ... ) حرف مي زدند از ياد مي بردند كه اساس انديشه و ادراك
حسي، عاطفه و غيره اين است كه انديشه ي من درباره ي چيزي است، ادراك حسي من از چيزي
است، رويكرد عاطفي من به چيزي يا امري است.
تمامي
آگاهي، باخبري از چيزي است. من كتابي را مي بينم، باور دارم كه بيرون باران مي
بارد، تصور مي كنم كه دوست ام به ديدن ام خواهد آمد و غيره. در تمامي اين مواردِ
آگاهانه چيزي ( واقعيتي، چيزي مادي، امري ) وجود دارد كه من از آنها باخبر مي شوم.
هر آگاهي از خود بيرون مي رود و استعلاء مي يابد تا به ابژه دست يابد. يك
پديدارشناس به چيزها به عنوان ابزار پژوهش علوم تجربي دقت نمي كند. چيزها در فضاي
زندگي او قرار مي گيرند. پديدارشناس از اين فضا آغاز مي كند تا دريابد كه چگونه
چيزها معنا مي يابند. هوسرل از ما مي خواهد كه تمامي دانسته هاي مان را كه بار
چيزها كرده ايم، كنار بگذاريم و متوجه خود چيزها ( مستقل از نظريه هاي علمي و غيره
) شويم. فقط در اين صورت ما خواهيم توانست كه «با روشني و به دقت معناي محتواهاي
مشخص آگاهي خودمان» را دريابيم. «بازگشت به خود چيزها» يعني فهم چيزها چنانكه بر ما
نمايان يا پديدار مي شوند.
انسان
به جهان مي انديشد و دلالت هايي براي ابژه ها مي سازد. محتواي آگاهي يعني آنچه ما
«در لحظه» آن را حس مي كنيم، براي مثال آنچه مي شنويم يا مي بينيم، و اين محتوا
فراتر از خودش مي رود، به سوي چيزهايي كلي تر حركت مي كند، چيزهايي با معناتر كه از
حضور لحظه اي فراتر مي روند. اما درك چيزها چگونه مي توﺍند دقيق و مطمئن باشد؟
چگونه مي شود اطمينان داشت كه دلالتي كه براي چيزي مي
پذيريم درست و دقيق است؟ هوسرل پيشنهاد كرد كه در بررسي پديدارهاي جهان بيروني ما
تمامي دانايي پيشيني خود را كنار بگذاريم، يا به قول خودش «در پرانتز قرار دهيم».
پديدار شكل ظهور است. پس ما به همين شكل ظهور دقت كنيم و همه ي چيزهايي را كه از
دقت به خودِ آن پديدار دانسته نشده اند، و بار اضافي ناشي از «دانايي» ما از
پديدارهاي ديگر هستند، حذف كنيم. اين سان ما نه فقط جهان پديداري بل ماهيت
راستين آگاهي خودمان را هم خواهيم شناخت. همان طور كه ماهيت اموري را مي شناسيم كه
به ادراك حسي مان درمي آيند.
برگرفته
شده از: سارتر كه مي نوشت، بابك احمدي، نشر مركز، چاپ اول 1384
موضوعات مورد علاقهم هنر و علوم انسانی هست. در حال حاضر اقتصاد از دلمشغولیهام محسوب میشه و مطالعاتم رو در این زمینه ادامه میدم.