v   نفوذ، گسترش و تحول اندیشه تجددطلبی در ایران

 

     تجددطلبی و قانون‌خواهی روشنفکران اواخر دوره سلطنت قاجار، زمینه‌ی پیدایش انقلاب مشروطیت را فراهم آورد. اما مسائل پیچیده و فراوان از جمله عدم توجه به مبانی فکری و ارزشی تجدد، مانع از تحقق و تثبیت اهداف انقلاب شد و مشروطیت به زودی جای خود را به استبداد به شکل جدیدی داد. بخش مهمی از روشنفکران تجددخواه به تشویق حکومت اقتدارگرایانه دوران رضاشاهی و توجیه روشهای دولت‌مدار وی پرداختند. آرمان تجددخواهان از آزادی و حکومت قانون به سوی نوعی میهن‌پرستی (وحدت ملی) و ناسیونالیسم مقتدرانه چرخش نمود. با سقوط استبداد رضاشاهی در شهریور 1320 دوران نوینی از تجددطلبی در ایران آغاز می‌شود که ویژگی مهم آن پیوند میان برخی اندیشه‌های جمع‌گرایانه‌ی جدید (سوسیالیسم) با ارزشهای سنتی - قبیله‌ای است. تفاوت اصلی این جریان روشنفکری با آنچه تجددطلبان اولیه مطرح کرده بودند در وارونه کردن رابطه‌ی میان سنت و تجدد است. روشنفکران صدر مشروطیت درصدد انجام اصلاحات سیاسی و اجتماعی بر اساس مدل دنیای مدرن بودند یعنی می‌خواستند با تمهیداتی جامعه‌ی سنتی ایران را به جامعه‌ی مدرن متحول نمایند. اما روشنفکران دوره شهریور 1320، تجددطلبی وارونه‌ای را پی گرفتند به این معنا که درصدد برآمدند مدل جامعه‌ی مدرن را با آرمانها و ارزشهای سنتی خود سازگار نمایند. تجزیه‌ی تمدن غربی به مؤلفه‌های خوب و بد، التقاط و رجعت به گذشته تحت اشکال جدید، خصلت عمده‌ی این نوع خاص تجددطلبی است. این جریان فکری که وجه غالب نهضت روشنفکری ایران را طی بیش از نیم قرن اخیر تشکیل می‌دهد در درون خود مبتلا به تناقض‌های غیر قابل حل است، تناقض‌هایی که هر نوع خلاقیت را از آن سلب نموده است.

     طی دهه‌های 1320 تا 1350، تجددطلبی وارونه تحت عناوین آرمانهای ملی‌گرایانه، سوسیالیسم خداپرستانه، سوسیالیسم ایرانی، انقلاب شاه و ملت و غیره جلوه‌گر شد و بخش مهمی از روشنفکران و دانشگاهیان به منظور توجیه «علمی» این جریانهای فکری، آگاهانه یا ناآگاهانه دست به کار تدوین نوعی ایدئولوژی توسعه شدند. که کارکرد آن چیزی جز تبدیل مفاهیم علمی اندیشه‌ی مدرن به مضامین و شعارهای ایدئولوژیک نیست.

     غفلت از بنیادهای فکری دنیای جدید معضل بسیار بزرگی است که تاکنون دامنگیر ما بوده و ما را از معرفت به چگونگی حصول جامعه‌ی مدرن و علل و اسباب آن بازداشته است. درنتیجه ما همیشه توجه خود را به معلولهای تمدن جدید، _ پیشرفتهای مادی و فنی، _ متمرکز کرده‌ایم و از علتهای به‌ وجود آورنده‌ی این تمدن، یعنی تحول در اندیشه‌ها و ارزشها، غفلت ورزیده‌ایم. این غفلت را که از خصلت‌های مهم و بارز اندیشه‌ی ایرانی از ابتدای آشنایی با غرب است، شاید بتوان مهمترین منشاء علل فکری توسعه نیافتگی دانست.

     در اندیشه‌ی مدرن (تجدد) انسان موجودی است خودخواه، متکبر و جاه‌طلب و دارای گرایش فطری به سوء استفاده از قدرت. از این لحاظ متجددین معتقدند که نظام حکومتی را باید طوری ترتیب داد که انسانهایی که در رأس حکومت قرار می‌گیرند، حتی‌الامکان نتوانند از قدرت خود سوء استفاده کنند. تجددطلبان به تفاوت ماهوی بین حکومتهای جدید غربی و حکومت سنتی توجه نداشتند و گمان می‌کردند که اصول تمدن جدید و حکومت قانون را، به صرف پند و اندرز و یا حیله و نیرنگ و اگر نشد با زور و انقلاب، می‌توان در یک جامعه‌ی سنتی مانند ایران، جاری ساخت. آنها دقت نداشتند که حکومت قانون و مشروطه یعنی اینکه حکومت یک شر ضروری است، از اینرو هرچه بیشتر و محکم‌تر باید آن را محدود و مشروط به قاعده‌های از پیش معین شده کرد.

     حکومت قانون و تفکیک قوا تدابیری در این جهت است. در اندیشه‌ی مدرن حکومت جنبه‌ی تقدس ندارد و برعکس نشانه‌ی غیر معنوی‌ترین و دنیوی‌ترین بخش ماهیت انسانی است. از این لحاظ می‌توان گفت که در جامعه‌ای که اندیشه‌ی سنتی در آن حاکم است، نمی‌توان اصول حکومت قانون و تفکیک قوا و غیره را جاری و ساری ساخت. بدون کنار نهادن جنبه‌ی تقدس از حاکم نمی‌توان از حکومت قانون سخن گفت. اینها مسائلی است که تجددخواهان به آن التفات نداشتند.

     تجددطلبان، استبداد سلطنتی در ایران را به فقدان تنظیمات حکومتی تعبیر می‌کردند و این نکته را عملاً نادیده می‌گرفتند که استبداد قبل از هر چیز ریشه در اندیشه‌ها و مبانی فکری و ارزشی دارد. آنها دچار این توهم بودند که انسان ایرانی همانند انسان غربی رفتاری حسابگرانه و مبتنی بر منافع مادی دارد، حال آنکه چنین رفتاری مستلزم شیوه‌ی تعقل و ارزشهای اخلاقی خاصی است که در چهارچوب تفکر سنتی ایرانی هیچ جایی ندارد. صرف بالا رفتن آگاهی و دانش، که اینهمه مورد تأکید تجددطلبان بود، الزاماً موجب تحول در اندیشه‌ی سنتی و سازگاری آن با اسباب و لوازم دنیای مدرن نمی‌گردد. در اندیشه‌ی سنتی ارزشهای جمع‌گرایانه، قبیله‌ای و خانوادگی حاکم است و روابط بین انسانها استعبادی است و نه قراردادی. شیوه‌ی حکومت غربی که مبتنی بر اطاعت از قواعد بسیار کلی و انتزاعی است برای انسان سنتی که همیشه تحت روابط ملموس رئیس و مرئوسی زندگی کرده غیر قابل درک و ناپذیرفتنی است.

     نویسندگان تجددخواه تأکید زیادی بر تفکیک قوا داشتند و معتقد بودند که از این طریق می‌توان استبداد را کنترل کرد و آزادی را تضمین نمود. حال آنکه تفکیک ظاهری قوا الزاماً به معنی تعادل و توازن قوا نیست. تمامی کشورهایی که مانند ایران علی‌رغم برخورداری از قاون اساسی و اصل تفکیک قوا، گرفتار تمرکز و انحصار قدرت و لذا استبداد بوده‌اند، این مشکل را تجربه کرده‌اند. تفکیک قوا الزاماً توازن قوا را به دنبال نمی‌آورد. اعتدال در استفاده از قدرت و آزادی نتیجه‌ی این تقابل و تفکیک قدرت‌هاست. این طرز تفکر و شیوه‌ی اداره‌ی امور سیاسی هیچ سنخیتی با تفکر سنتی که در آن برترین آرمان، یکپارچگی قومی و روابط اجتماعی مبتنی بر تعبد و اطاعت از رئیس است، ندارد. اینست که تنظیمات حکومتی جدید وقتی که در کشور ما برقرار می‌گردد، تنها به تفکیک ظاهری قوا اکتفا می‌شود و مسئله‌ی توازن قوا، اگر به عنوان ضدارزش مورد حمله قرار نگیرد، اغلب در عمل مسکوت می‌ماند.

     موضوع دیگری که مورد تأکید فراوان تجددخواهان بود مشکل بیسوادی و ناآگاهی مردم بود. اینجا هم همانند موارد دیگر موضوعات متفاوت با هم خلط می‌شوند. آنها تصور می‌کردند که با ترویج علم و دانش بین توده‌های مردم، تجدد و روابط نوین اجتماعی به خودی خود جایگزین جامعه‌ی کهن و روابط سنتی می‌گردد. آنها استبداد را ناشی از جهل می‌دانستند و طبیعتاً فکر می‌کردند با از میان برداشتن نادانی و بیسوادی، استبداد نیز جای خود را به آزادی، قانون و به طور کلی تجدد می‌دهد. چنین افکاری در میان روشنفکران امروزی هم شدیداً رایج است. در این زمینه هم آنچه که اغلب فراموش می‌شود این است که تجدد قبل از اینکه به سواد، دانش و آگاهی مربوط باشد، بیشتر به اصول عقیدتی و ارزشها بستگی دارد. گسترش علم و دانش نه از دلایل تجدد بلکه از نتایج آن است. اگر عقاید و ارزشهای اجتماعی تحول پیدا نکند، توسعه‌ی تعلیم و تربیت به خودی خود، الزاماً منتهی به تجدد نمی‌گردد. یکسان انگاشتن جهل با استبداد و علم با آزادی که بعدها توسط مبلغین اندیشه‌های مارکسیستی در ایران شیوع فوق‌العاده‌ای پیدا کرد، یکی از ویژگیهای مهم اندیشه‌ی مشروطه‌خواهان اوایل این قرن بود.

     آنچه که معمولاً نادیده گرفته می‌شود عبارتست از این حقیقت که آزادی، مساوات، حقوق طبیعی و دیگر مفاهیم تجدد، موضوعات صرفاً علمی نیستند که با بالارفتن دانش انسان، این مفاهیم چون حقایق مسلمی جلوه گر شوند. این مفاهیم در شیوه‌ی تعقلی و دستگاه فکری خاصی معنی واقعی خود را باز‌ می‌یابند، و در غیر این صورت منشاء سوءتفاهمها و تفسیرهای متناقض‌اند.

     پس از استقرار مشروطیت قدرت دولت مرکزی بیش از پیش تضعیف شد. توطئه‌ها و کارشکنی‌های مخالفین مشروطه، اختلافات داخلی بین مشروطه‌طلبان، قدرت‌طلبی حاکمین محلی و رؤسای عشایر و از لحاظ سیاست خارجی تقسیم ایران بین دو منطقه‌ی نفوذ دو امپراطوری روسیه و انگلستان، همگی دست به دست هم داده و کشور را طی سالهای پس از انقلاب مشروطه عملاً در معرض تجزیه و فروپاشی کامل قرار داده بود. ارمغان تجددطلبی و قانون‌خواهی، به جای اینکه پیشرفت باشد در عمل زوال و انحطاط جلوه می‌نمود. در چنین شرایطی طبیعتاً اندیشه‌های روشنفکران و ترقی‌خواهان ایرانی بیش از پیش متوجه و متمرکز به جنبه‌های خاصی از جلوه‌های تجدد و تمدن غربی یعنی ناسیونالیسم شد. اما در این مورد هم از توجه به مفهوم کاملاً جدید ملت در غرب غفلت شد و با خلط مفهوم غربی ملت، که مضمون کاملاً جدیدی دارد، با میهن‌پرستی قوم‌گرایانه‌ی ایرانی، نتایج ناخواسته و نامطلوبی حاصل شد. شاید از این طریق بتوان توضیح داد که چرا اغلب تجددطلبان و مشروطه‌خواهان که حقیقتاً برای حکومت قانون و آزادیهای سیاسی سینه چاک می‌کردند، به نوعی با استبداد رضاشاهی کنار آمدند و تصریحاً یا تلویحاً از اقدامات رژیم وی حمایت به عمل آوردند.

     در دوران رضاشاه نهضت‌ها و حکومت‌های محلی و نیروهای عشایری شدیداً سرکوب شد و یک قدرت سیاسی و نظامی متمرکز به وجود آمد. ارزشهای سنتی و قومی ایران، به خصوص ایران باستان، به منظور ایجاد وحدت ملی از طریق فرهنگی تبلیغ می‌شد که برگزاری کنگره‌ی بین‌المللی بزرگداشت فردوسی، نمونه‌ای از این اقدامات بود. لباسهای متحدالشکل به وجود آمد و زبان فارسی و استعمال آن از طریق ایجاد مدارس در سراسر کشور گسترش یافت. اما جالب است ببینیم مضمون این وحدت ملی و وطن‌پرستی چه بود و چه ربطی به آرمانهای تجددطلبانه داشت.

     سعید نفیسی در توضیح وطن‌پرستی، از نوع رضاشاهی آن البته، می‌نویسد، «مصداق امروزی وطن‌پرستی اینست که هر کس آب و خاک و جایگاه نیاکان و زادگاه خود را بی هیچ قید و شرطی دوست بدارد و هر چه بدان متعلق است چه خوب و چه بد به سرحد ستایش و با کمال ایمان و حضور قلب بپرستد و آن را بر هر چه دیگران دارند ترجیح بدهد. اگر هم آزاری در کشور خود دید دست از آن برندارد و آن را ترک نکند و در هر موقع آماده باشد که جان خود را بدهد و همه‌ی کوششهای شبانه روزی او باید برای خدمت به زادگاه و جانفشانی در راه آن باشد... در برابر این کار به هیچ پاداش مادی چشم نداشته باشد و جز اجر معنوی و مزد اخلاقی چیزی نخواهد... »

     مسئله اینجاست که آیا واقعاً این نوع اصلاحات و ایجاد وحدت ملی و تشویق میهن‌پرستی همان ناسیونالیسم کشورهای متمدن است یا اینکه بازگشت به ارزشهای کهن قومی و ایران پرستی باستان؟

تجددطلبی در ایران معاصر (بخش دوم)

تجددطلبی در ایران معاصر (بخش سوم)

 

برگرفته از: غنی‌نژاد اهری، موسی، تجددطلبی و توسعه در ایران معاصر، تهران، نشر مرکز، 1386.