اين امكان به انسان داده شده كه يورشي قهرمانانه به زندگي ببرد، در برابر تمام نيروهايي كه در مقابل او ايستاده اند. اصل تراژدي مفهوم مبارزه كردن است. ايستادگي در برابر ساختار شكننده اي كه زندگي اش مي خوانيم، در برابر جبر زندگي پاي فشردن.

ارسطو درباره ي هنرمند گفته: وظيفه ي شاعر آيينه گرفتن در برابر چهره ي انسان است. 

 تراژدي از ديدگاه ارسطو داراي اجزاء زير است:

 

1- ماجرا: تراژدي اصولاً از ماجرا ساخته مي شود ولي براي آن محدوديت قائل مي شود.

2- شخصيت: منظور گفتارهايي ست كه شخصيتها دارند و جلوه هايي از واكنشها نسبت به ماجراها.

3- انديشه: آنچه كه در پس ذهن شاعر است براي عرضه داشتن به مخاطب.

4- سرايش: نحوه ي به نظم درآوردن كلمات و بالاتر بردن كلمات و نظمي كه به كلمات داده مي شود.

5- ملودي: آواز همسرايان و موسيقي همراه تراژدي

6- منظره: به معناي لباس، دكور و نحوه ي آرايش.

 

 تراژدي از ديدگاه ارسطو به صورت زير طبقه بندي مي شود:

1- سقوط انسان پرهيزگار از خوشبختي به بدبختي ( نابود شدن خير به دست شر )

2- فراز آمدن انسان ناپرهيزگار از بدبختي به خوشبختي ( انساني كه شايستگي برتري را ندارد به مرتبه اي برتر مي رسد. اين نيز نمي تواند همدلي ما را بربتابد )

3- سقوط محض انسان ناپرهيزگار ( اين هم از اعتدال به دور است چون به طور طبيعي رخ نمي دهد و كشمكش بين خير و شر را نمي بينيم )

4- سخيف ترين حالت تراژدي، سياه و سفيد كردن شخصيتها ( عده اي نماينده ي خير و عده اي نماينده ي شر. اينطور نشان دادن ناشي از يك كشمكش تصنعي است و طبيعي نيست).

5- هامارتيا: يعني نيافتن راه حكيمانه ( ارسطو اين را والاترين نوع تراژدي مي داند، قهرمان تراژدي آدم پرهيزگار و درستكاري است ولي با وضعيتي روبرو مي شود و نمي تواند راه برون رفت از آن را پيدا كند و اين منجر به تراژدي مي شود).

 

فرق ملودرام با تراژدي:

ملودرام اتفاقي خارج از اراده ي شخصي رخ مي دهد، بي آنكه مقاومتي و آگاهي اي و كشمكشي در برابرش رخ داده باشد. در حاليكه در تراژدي هميشه كشمكشي بين خير و شر با آگاهي جريان دارد.

آنچه در تراژدي به ما لذت مي دهد، شور و هيجاني نيست كه از ديدن حوادث تكان دهنده مي بريم، چون هر حادثه ي تكان دهنده اي تراژدي نيست. و ما حوادث تراژيك زيادي در زندگي مي بينيم و لذت نمي بريم.

آرتور ميلر در مقاله ي ماهيت تراژدي مي گويد: آيا در دوران مدرن امكان خلق تراژدي از بين رفته است؟ آيا چون قهرمانان از بين رفته اند ما محكوم هستيم ملودرام بسازيم؟

اگر براي ما تعريف بكنند كه مردي در خيابان عبور مي كرد و ناگهان پيانويي از آسمان بر سر او افتاد و او مرد، اين واقعه حزن انگيز است ولي تراژدي نيست. تراژدي آن زماني تحقق مي يابد كه انسان در برابر بردگي و بندگي ضرورتهاي زندگي توان مقابله مي يابد.

آيزيا برلين در مورد تراژدي واقعي مي گويد: بسيار ي از خيرها هم با هم در مقابله اند. انتخاب مطلق، انتخاب خيرِ برتر در برابر خيرهاي ديگر. و اينجاست كه تراژدي واقعي شكل مي گيرد و به آن " قياس ناپذير " نام مي دهد. به مانند اينكه آزادي و برابري يا عدالت اجتماعي همه خير- اند، اگر آزادي را برگزينيد مجبور خواهيد بود از عدالت اجتماعي دست برداريد.  

انديشه ي فيلسوفانه مي گويد در تراژدي جبر حاكم است ولي انسانيتِ انسان نمي خواهد كه جبر حاكم باشد، و مقابله مي كند. و قد علم كردن در برابر جبر است كه تراژدي را به وجود مي آورد. نگاه مذهبي جبر و تراژدي را عين خير مي داند و اصولاً نگاه تسليم پذير دارد.  

نيچه در زايش تراژدي مي گويد :

در انسان دو نيرو در حال كشمكش هستند و سرنوشت آدمي در گرو اين كشمكش دروني است. نيروي خرد، فرديت، نيرويي كه ما را در خود محاط مي كند، براي اينكه به ما نگاهي آرامش بخش بدهد. و اين نمي تواند معنا بخش به زندگي باشد. و نگاه ديگر، آن نوعي نگاه خيره شدن به خير و شر است. نگاهي كه مي خواهد ما را از فرديت خود جدا كرده و به ساير افراد بپيوندد. قهرمان كسي است كه همه چيز را به مخاطره مي اندازد و اشتهايي خيره كننده براي رقابت از هر نوع دارد.

يادداشتهايي از سخنراني خشايار ديهيمي در باره ي تراژدي، انجمن پويش خرد و كانون فيلم رشت، ديماه 81